|
تو آشنا ترين براي من بودي وتنها باده عشقم كه از جام نگاهت سيراب مي شدم دريغ كه در يك غروب بي انتها بار سفر بستي ورفتي . خاطراتمان را در كوله بارت گذاشتي و عزم سفر كردي . هرچه نگاهت كردم ، هرچه صدايت كردم ع هرچه فرياد كشيدم ، هرچه بر سروسينه كوفتم ونامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم ، خاموش نگاهم كردي ورفتي آن روز غنچه هاي بغض در گلويم شگفت وآسمان ابري چشمانم باراني شد . آن روزپرزدي و رفتي و پيش از آنكه تو را ببويم در ميان نگاه مبهوتم پرپر شدي . وغمي به وسعت دريا در وجودم طوفاني شد شايد يك روز وقتي كه من تنها در دشت غروب،آفتاب را تماشا ميكنم از پشت تپها با يك سبد پر از ياس ونرگس پيدا شوي بيايي وبه سبزه هاي دشت شوق شكفتن دهي من هرشب دعا ميكنم كه تو هر چه زودتر ازمهماني فرشتگان خدا بازگردي . من هر روز صداي گامهايت را ميشنوم كه از آسمانهامي آيي ودر محراب گلها،نماز صداقت مي خواني. و مي بينم اطلس هاومريم ها را كه در اين نمازبه معصوميت اشكهاي تو اقتدا مي كننند اي كاش بيااي، نه براي پرندگان رها شده ازقفس غربت بلكه براي دل تنها وعريان من !!!!!
داشتم ميرفتم كه با همه چيز خداحافظي كنم . داشتم ميرفتم تا از اين دنيا با تمام نيرينگ ها، بديها و پستي هايش فرار كنم . گمان نمي كردم چشمي در جستجوي من باشد . در راهي بودم كه از انتهايش خبر نداشتم وهرچه بيشتر پيش ميرفتم بيشتر رنج مي بردم از همه چيز دل بريده بودم . در انتظار مردن لحظه ها را سپري مي كردم . ديگر حتي افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمي كرد دلم از سنگ شده بود ، وجودم سرد سرد .تنها براي خاك زنده بودم . من در نظر درختان،گلها وزلالي چشمه ها مرده بودم . من با زندگي لج كرده بودم وزندگي هم به عكس العملهاي من ميخنديد حاضر نبودم كه ببينم در زندگي شكست خورده ام . تمام حرفها واشكهايم را پشت غرورم پنهان كرده بودم . نمي خواستم كه كسي برايم گريه كند .من تصور ميكردم راهي براي بازگشت وجود ندارد .از سراسر وجودم غرور مي جوشيد كه از بازگشتم خوداري ميكرد .تا اينكه سحر، بوي گلهاي كنار جاده نظرم را جلب كرد باد موسيقي زندگي را مي نواخت ومن با گلها مي رقصيدم ديگر واژه ي زندگي برايم زيبا بود زنده بودم تا زندگي كنم افسوس كه يك برگ پاييزي همه چيزم را دوباره از من گرفت وباز در اين دنيا تنهاي تنها شدم تنها دلم ميخواست فرياد بكشم و انتقام بگيرم اما بر لبهاي من ترانه سكوت جاري بود از پشت پرچين سكوت به زندگي نگاه ميكردم دلم ميخواهد برگردم ولي داغ گلهاي كنار جاده در دلم تازه ميشه
بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند ! اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند
به خاموشي رسيدم و كلمات شبيه دندان هاي شيري يكي ، يكي ، از دهانم ريختند سرنهاده بر بالش فراموشي قطره ، قطره ، شب تلخ را مكيدم و پروانه هاي رنگي از خاكستري هايم گريختند عقربه هاي كبود و ماه كه در گودال تنهايي اش خزه بسته بود و زني كه ديگر زيبايي دست هايش را به ياد نمي آورد بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ، ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد تو مرا می فهمی ،من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی و من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی ،تا ابد در دل من می مانی و نوشتن پايان هميشه ي من بوده است هميشه اي كه هيچگاه نزديك نمي گردد نوشتن براي من فرار از هميشه هاست و نبودن در همه جا
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|