تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

در امتداد نگاهت گم کردم تمام آرزوهایم را،

 می خواستم سر آغاز نگاهت باشم

تا لبریز شوم از عطر با تو بودن.

می خواستم این بار عاشقانه به زندگی بنگرم!

 من تو را در بیکران این دنیای وانفسا گم کرده ام

 و حرف نگاه من و تو ناتمام مانده است.

کجاست حدیث چشمانت تا من پایانش باشم؟

 

Untitled - 2 copy.jpg.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت11:6توسط سارا | |

 

 
mt.hamtaraneh.com

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت10:56توسط سارا | |

 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی


که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو   مه   آسا کشیدی


خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من


شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب


تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی


تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

 

d

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت11:33توسط سارا | |

به آسمان که می نگرم به یاد خاطرات اولین روز ها می افتم...


یاد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان یکدست آبی زندگی، فارغ از

هر گونه غم و حسرت پرواز می کرد. و تو چقدر ساده غافلگیرش کردی.

شاهین نگاهت تیز پرواز تر از کبوتر بچه بود....


هر چه تلاش می کنم یادم نمی آید آن زمان که سبزه دلم را در سیزده سبز

چشمانت گره می زدم، به کدامین افق خیره شده بودم؟اندیشه ام چگونه به

 دست باد سپرده شده بود؟ احساس من در کدامین آتش خاکستر شده بود؟

 غرورم در طوفان کدام دریا آخرین نفس هایش را می کشید؟


به خودم می آیم. هوای سرد از بیرون خانه به درون سرک می کشد. آخرین

باز مانده غرورم سر از دریا بیرون می آورد و می گوید:


نلرز! گرمای عشق در وجود توست...


می گویم: آری وجود من از عشق گرم است.


باد آرام و ساکت می وزد.


ناگهان از اعماق درونم،از زیر خاکستر، صدایی می شنوم:


پس چرا کبوتر دلت می لرزد؟

 

 

g

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت14:42توسط سارا | |

 

روی نقطه آخرِ آخرین خط نشسته ام
وآخرین برگها را بازی می کنم
خواب آلوده بیدارم تمامی شبها
و آفتابهایِ هرروز برایم رجزمی خوانند
در زنجیره تکراریِِِ سرد یخ می بندم
پاییز، زمستان
پاییز ... زمستان ...
بادهایی همواره عجول وبرگهایی همیشه مسافر
پنجره ام را از تنهایی در می آورند؛ گاهی
من اما متوقف و چسبناک
نا منتظر هیچ معجزه ای
رها وآویزان
بودنم را به قمار نشسته ام
دورِ من گویی هیچ وقت نمی رسد!
وتنها برگ برنده ام در دستانم می سوزد
شاید اشتباه فهمیده ام:
 عشق برگ برنده این روزگار
 و صداقت جزئی از قواعد این بازی نیست !
شاید...
اما ؛ برنده یا بازنده
تو یا من
چه فرق می کند؟
ما تنها،
فاصله ها را طرح زدیم
سیگارهامان را تکاندیم
بی حوصله لبخند، و بی امان زخم زدیم
وآنچه باختیم اعتماد بود
s
 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت17:0توسط سارا | |

چگونه فراموشت كنم تورا  ، كه از خرابه هاي بي كسي به

 قصر سپيد عشق هدايتم كردي

عاشقي بي قرار وياري با وفا براي خويش ساختي

آهو بره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي .

وبراي اشكهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي

وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي

چگونه فراموشت كنم تو را ، كه سالها در خيالم سايه ات را مي ديديم

و طپش قلبت را حس مي كردم وبه جستو جوي يافتنت به در گاه

پروردگار م دعا مي كردم ،كه خدايا پس كي اورا خواهم يافت .

چگونه فراموشت كنم تو را ،

كه همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كردم

برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند وهمه خاطرات مرده اند

دستم را به تو مي دهم . قلبم را به تو مي دهم ، فكرم را

 نيز به تو مي دهم بازوانم را به تو مي بخشم ، ونگاهم ازان

توست وشانه هايم كه نپرس ديگر با من غريبه اند و تمامي

 لحظات تو را مي خواهند وبراي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند

چگونه فراموشت كنم تورا

كه قلم سبزم را به تو هديه كردم كه حتي نوشته هايت همرنگ

 نوشته هايم باشد  بيشترها سبز را نمي شناختم بهتر بگويم با

 سبز رفاقتي نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد كه

 با ياد تو هميشه سبز بنويسم دلت را به من بده فكرت را به من بده

 سرت را روي شانه هايم بگذار

وبگذار عطر كلماتت را ميان هم قسمت كنيم ............

 

 

 

 

sara

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت12:13توسط سارا | |

نگاهت شايد از دور دست مرا مي نگرد .

احساس مكنم زمان لمس طپش ثانيه ي حيات كه بي شك

 به زودي به انتها خواهد رسيد متوقف خواهد شد .

چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به كي خواهد ماند ؟

آيا در اين خاموشي صدا آن نگاه مرا فرياد خواهد زد؟

من هميشه در وسعت دشت زندگيم در اوج بودن،

 به مرگ زود رس خويش انديشيده ام

هميشه فكر ميكنم چگونه در سكوت ،صدا مي رويد .

احساس ميكنم بايد فرو ريخت ، بايد بر شكاف بي محور

خويش قالب گشت ،بايد به مرگ رضايت داد

وقتي آخرين تكه اين شعر ،آخرين يادبود از روزهاي دل بستن

 به چشمان توست كه اين گونه  با دست هايت در مسير

 بادهاي خزان سوزانده مي شود ،خدايان خيالي بتهاي تهي از

 احساس و حتي روح تو نيز بر تو غضب خواهند كرد

من تنها تورادريافتم و فكر مي كردم در معبر راه با تو به مقصد

 خواهيم رسيد

واين شعر پايان توهمي بود درگذر از اين خيابان ممتد نياز .

من هميشه برزخ بي حسي سكوت را حس كرده ام

اي  حنجره خسته ،اي صداي من، حقيقت عشق را ،اين ناباوري

 را با سكوت آميخته كن من صداقتم را ،انسانيتم را در محتواي

 نگاهي كه مرا تا مرز پوسيدن رانده است ذره ذره كرده ام

راه ديگري در پيش است راهي تا ابديت اما روزي در تو حلول

 خواهم كرد من به ديدار آيت ديگري خواهم رفت

آيتي كه در اولين نگا ه به نقش تو در چشمان من رنگ خواهد باخت

من رمز نامتجانس عشق را در عمق نامانوس نگاه تو يافتم

بي ترديد مي تو ان باور كرد در فاصله رخوتناك ميان زندگي و مرگ

حتي درون تابوتي غنوده بر شب، روح تو را عاقبت فتح خواهم كرد

من گلهاي رازقي را از حريم تنگ گلدان و ماهيان را از تور ماهيگيران

وهزاران دست عاشق را از رنج ناكامي نجات خواهم داد من دشت

زندگيم را بي صدا تا مرز آخرين خزان طي خواهم كرد

من با نگاهي تهي از فرياد آرام مردن را بر كالبد بي حوصلگي خود

 جاري خواهم ساخت وبا تجربه اي سرد در برزخ بي حوصلگي

 به دنبال افقي ديگر خواهم رفت ..........

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت16:38توسط سارا | |

  چشم در راهي كه آخرين بار براي هميشه بدون خدا حافظي در آن

 

پاي گذاشتي ورفتي،دوخته بودم .جاده اي كه آغازش من بودم و پايانش

 

 خورشيد ارغواني رنگ .جاده اي كه خط وسط آن  جاي پاي طلايي تو

 

بود.امروز كه به آن جاده و خورشيد منگرم ، ديروز به يادم  مي آيد.

 

 ديروزي كه زمزمه كوچ سر دادي و رفتي .

 

من اين رفتنت را هرگز فراموش نخواهم كرد .

 

چرا كه مرا تنها در ميان غمها و تاريكيها وسختيها رها كردي و رفتي .

 

راستي يادت هست چگونه رفتي؟و چرا رفتي؟ مگر من چه كرده بودم ؟

 

آن روز من در طلب يك لقمه نان از سفره عشقت ،گداگونه به خانه ات

 

رو آورده بودم ،چرا كه تو را در سخاوت عشق بيتا مي دانستم /

 

ولي افسوس ! در به رويم نگشودي .

 

خدايا مگر من چه كردم كه اينگونه از دست او دنياي دردم ؟

 

من كه هميشه طلوع  را در كوي تو خير مقدم مي گفتم و غروب را هم

 

در كوي تو بدرقه مي كردم .

 

من كه شهره شهر شدم ، ولي تو حتي روي مرا نديدي

 

من كه با هر ناز تو خودم را نيازمند تر مي ديدم

 

من كه زندگي را با تو مي خواستم ،فقط با تو ،

 

پس چرا رفتي؟چرا آنگونه بي رحمانه رفتي ؟

 

تو رفتي و ناراحتي ام بيش از اين باشد كه چرا رفتي ، اين است كه

 

چرا آنگونه ،نگهان وغريب و سرد ورويايي!

 

 نگهان وغريب و سرد ورويايي!

 

توروبه غروب ومن روبه تو

 

تو پشت به من ومن پشت به آرزوهاي با تو بودن !

 

تو مي رفتي ومرا مي كشيدي.

 

من دست به دامان تو بودم و تو دست به دامان خورشيد

 

خورشيدي كه روبه غروب بود

 

ناگهان از دستانم رها شدي ،يا دستانم از تو رها شد

 

به هر حال جدا شديم . تو از من ومن از يك دنيا اميد .

 

من اشك مي ريختم كه برگردي ،تو ميخنديدي به من كه برگردم !

 

من مي سوختم وتو مي سوزاندي

 

من پريشان وپر از درد ،تو خندان وخونسرد مي رفتي  و مي رفتي

 

چهره ات  هنگام رفتن يادم هست ، لبهايت خندان بود .

 

سينهات مالا مال از غرور

 

قلبت از سنگ  وآواز خوان وشادان مي رفتي و مي رفتي

 

 من زانو زده تسليم عشق شدم ، سرنوشت را باختم

 

ودستهايم را ازسوي تو باز ستاندم .

 

ديده به جاده اي دوخته بودم  كه به خورشيد مي رفت

 

آغازش من بودم و پايانش  خورشيد ارغواني رنگ و خط وسط جاده،

 

توجاي پاي طلايي تو بود

 

تو رفتي آنقدر  كه در انتهاي جاده

 

همراه خورشيد غروب كردي ورفتي ....!

 

ومرا در اين سكوت سرد در ميان اين تاريكي وغم  تنها گذاشتي !!!!!

 

 

a

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت11:45توسط سارا | |

 تو را به جای
همه‌ی مردمانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطر
عطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطر
عطر نان گرم

برای خاطر
برفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطر
جان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای
همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک می‌بینیم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینه‌ی خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

                                 s  

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت10:39توسط سارا | |

آرزویم این است


نتراود اشک در چشم تو هرگز


مگر از شوق زیاد


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز


و به اندازه هر روز تو عاشق باشی


عاشق ان که تو را می خواهد


و به لبخند تو از خویش رها می گردد


و تو را دوستت می دارد



به همان اندازه


که دلت می خواهد

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت10:43توسط سارا | |