تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

هیچ صدایی نیست.گاهی می پندارم،


صدایی به ناگاه مرا از پشت، می خواند


ولی هیهات

خدای من!اکنون تنها کور سوی امیدم،


شاید تلنگر گاه به گاه سروشی است


که مرا در آخرین دقایق بامداد


به عالم بیداران فرا می خواند.

آفریدگار من!


در این شهر پر از فریب و ریا،


تنها دارایی ام اشک های بی ریاست


و غم هایم که وفادارانه مونس تنهایی هایم گشته اند.

ای قدیمی دیر آشنا


چقدر صدایم کردی ولی من نشنیدم


نجواهایم از سوز فراق و در عمق حسرت


تاب ماندن نیاورد.

محبوبم!


طاقتم ، طاق شده


و اندوه این فراغ مرا از پای درآورده


تو را بندگان بی شماری است


ولی من،


جز تو، معبود دیگری نمی شناسم

sara 

نرو نرو سفر نکن، ثانیه ها رو کم نکن

چشای خیس و خستمو، دوباره در به در نکن

نرو که اینجا مال توست چشای من خمار توست

نگو به یادم می مونی، قافیه هامو رد نکن

دوباره می رم آسمون، سبد سبد گل میارم

کاشکی یه لحظه بمونی، ستارمو پرپر نکن

هر چی بخوای همون می شم، بازم ترانه خون می شم

لباسای نو می پوشم، چشامو بارونی نکن

من نمی گم خودت بگو، کی قد من دوست داره

بزار به یاد بمونم، نامه هامو پاره نکن

مگه قرارمون نبود تا آخر قصه بریم

بگو که چی عوض شده عشق منو جنون نکن

ای همه احساس بهار ، عزیز رویایی خواب

پیش همه حادثه ها پشت منو خالی نکن

تنها نرو منم ببر، بی تو بدون من می شم

وایسا با هم دیگه بریم، آرزوهامو چال نکن


تو عصر شرجی غزل، قافیه رو گم می کنم

بیا و حالمو ببین، دست منو رها نکن

دلت چرا نمی سوزه، صدای هق هقم می آد

دنبال یک راهی بگرد بهم نگو: گریه نکن

بازم غروب شده بیا، آهای غریب آشنا

رفیق آیینه و آب، تو یاد من غروب نکن

وقت وداع آخره، اما تو خواب من بیا

بیا و مهمونی بگیر، مهمونا رو خبر نکن

مصرع آخر منه، یه جمله ی همیشگی

دوست دارم منو ببخش غریبه رو تنها نکن

غریبه رو تنها نکن...

بهم نگو: گریه نکن...

پشت منو خالی نکن...

آرزوهامو چال نکن...

عشق منو جنون نکن...
 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت11:45توسط سارا | |

 

 

 

دلــــــــم گرفته ازین هـــــای هــــــای تکراری

ازین غــــــــــــروب و ازین انــــــــــزوای تکراری

چـــــــه بی بهانه درین لحظـــــه ی پر از تردید

سپـــــــــرده ام دل خـــــــود را به وای تکراری

تمــام خاطـــــــــره ها یک به یک پریشان شد

میان هـــــــــاله ای از این هـــــــــوای تکراری

در انجمـــــــــــاد زمین پشت هق هقــم لرزید

بلــــــــــور بغض دل این بی صـــــــدای تکراری

شبیه شیشه ترک خــورد و در خودش پوسید

دلم به رســم غـــــــــزلگــــــــریه های تکراری

غـــــــــرور و درد و تبــاهی ? فقط همین مانده

و طرح ســــــــــاده ای از یک خــدای تکراری

 

باز باران با ترانه

 

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید

از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید

پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویر دلان تازه ترشود

چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است

دستی از آستین به در آید و بگذرید

ما دل به دست هر چه که بادا سپرده ایم

ما را به دست دل بسپارید و بگذرید

با آبروی آب، چه باک از غبار باد!

 

 

نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر
نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم
در این بهر خروشان ... دگر راه نجاتی نیست
نمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینم
همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز...
و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینم
چرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟
زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد و دیگر هیچ
زمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی هر جا هویدا بود
چرا باید به جای مهر /کینه را مهمان دلها کرد
چرا باید به جای دوست / دشمن را هم اوا بود
چرا رسم زمان باید چنین گردد
همه دلها شده سنگی / همه در فکر آزارند
بدا بر حال ما / قربانیاتی بی سر انجامیم
عجب ره توشه ای داریم !!!!
چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟
و ختم کلام اینکه....
بی وقفه بر پیکره روزگار می کوبد
پتک عصیانگر گناه
با ثانیه هایی از جنس خطا
و عمری که به تاراج می رود
پس تمام خواسته هایت را در سینه حبس کن
و هرگز امید زندگی را
به زنگار خاکستری گناه / کینه /نفرت مفروش
خود را به تقدیر بسپار و اگر توانی داشتی مبارزه کن
تا آبدیده شود دلت برای مرگ آینده

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت15:9توسط سارا | |

پر برف است امروز
پشت دوش شانه احساس من
پر سرمای دلم
آنسوی مرز تپش های دو چشم
راستی قلب تو با برف چه حسی دارد؟
پولک سر دلش را به کدامین سفرت باخته ای ؟
یادگاری چه برایت داده تا عاشق شوی ؟
عاشق سرمای او
کنج قطب انتظار
دست تنها
پارویی از رنگ غم
زندگیمان پر برف
پر آدم برفی
پر از باران اشک
خاطره می سازد
برف می بارد و برف
منم و شانه مهر
غربت سرد دو بال عاشق
تن و ذهنم ابریست
کوچه هایم برفیست
می روم تا به کسی اندیشم
رد پایش پیداست
پشت پیچ خاطرات دل من
دست در دست نگاه عاشق
عاشق است این دل من
عاشق برف سپید
زیر سقف دست پر مهر خدا
و چه زیباست بلوری از برف
پشت دوش شانه احساس من
و چه شوری دارد
برف بازی با کسی از جنس برف

 

 


+نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت11:55توسط سارا | |