|
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ی می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد وهر دانه برفی به اشکی فروریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو من
قاصدك غم دارم غم آوارگي ودربدري غم تنهاي وخونين جگري قاصدك واي به من همه از خويشنن مرا مي رانند همه ديوانه وديوانه ترم مي خوانند . مادر من غم هاست مهد وگهواره ي من ماتم هاست قاصدك دريابم !روح من عصيان زده وطوفاني است . آسمان نگهم بارانيست قاصدك غم دارم غم به اندازه سنگيني عالم دارم قاصدك غم دارم غم من صحرا هاست افق تيره او نا پيدا ست قاصدك ديگر از اين پس منم وتنهاي و به تنهاي خود در حوص عيسايي و به عيسايي خود منتظر معجزه اي غوغايي قاصدك زشتم من زشت چو چهره سنگ خارا زشت مانند زال دنيا قاصدك حال گريزش دارم مي گريزم به جهاني كه در آن پستي نيست پستي ومستي وبد مستي نيست . مي گريزم به جهاني كه مرا نا پيدا ست شايد ان نيز فقط يك رويا ست !
اگه بياي به ديدنم سر به ستاره مي زنم... هر چي ترانه س مي خونم هر چي سكوته ميشكنم. تو اين هواي بيكسي با اين همه دلواپسي.. . ميميرمو جون مي كنم اگه به دادم نرسي. بايد بدوني اين دلم اسيرتو دستاي غم ... براي زنده موندنم بايد بياي به ديدنم. اگه بياي به ديدنم ميرم تو شهر قصه ها... واسه تو قصري مي سازم تو سرزمين رويا ها ميون اينهمه صدا صداي دلنشين توئي. بيا به خونه دلم كه آشناترين توئي
با وزش اين باد وريزش برگهاي زرد،آخرين آتش نيمه مشتعل دلها خاموش مي گردد عشق بهاري هم چون گلي با طراوت پژمرده مي شود وبادملايم پاييزي صفحات آنرا چون دل شاداب من پراكنده مي كندغنچه گلهاي بهاري چون لبخند شيرين دلبران فصل پاييز ،شكفته و پرپر مي گردد.عشق من نيز مانند آن بلبل بالهوس سرمست كه هردم برگلي زيبامي نشيند با شروع خزان از هم مي پاشد .افسوس كه خزان و اندوه خزان ، عشق به ابديت را از قلبم مي زدايد . وآتش آنرا براي هميشه ازدلم محو مي كند بيادمي آورم كه درپاي غنچه گل سرخي آراميده بودم گلي بر دست داشتم وبه ياد تو آن را مي بوييدم ودر عالم خيال بر سينه ام جاي مي دادم .آما ......... بادي خشن وغضبناك گلبرگها را پر پركرد و از دستم ربود . اين باد هم به مانند تو ،دلي از سنگ داشت زيرا روزي تو هم چنين جفايي در حقم نمودي آتش عشق خود را نيز با آن گلها به سوي ديگري فرستادي .آري ، تو و باد خزان ،سوزش مطبوع عشقم را به جايي برديد كه در آنجا جز خداي پاك ومقدس و الهه ي عشق كسي را قدرت پرواز نيست با كاسته شدن حرارت دل رنج كشيده ام ، روح وجانم از اين محيط پر شور وغوغا به مكان ساكت و آرامي خواهدرفت آري در آن وقت من ديگر حزن و اندوهي در دل رنج كشيده ام نخواهم داشت !!!!
خداحافظ گل لادن، تموم عاشقا باختن ببین گریه هام از عشق، چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه ، گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمیشونه یکی با چشم های نازش دل کوچیکم لرزوند یکی با دست ناپاکش گل های باغچمو سوزوند هنوز آوار تنهایی داره می باره از هرسو داره می باره از هرسو داره می باره از هرسو خداحافظ گل مریم ، گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشمات به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب غم بارون بردارم نمیدونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی؟ تو این رویای سردرگم، خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه که بارونی نیمتونه طلسم بغض برداره از این پاییزه دیوونه
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه اب را محـو توام چنانکه ستـاره بـه چشم صـبح یــا شــبـنم سـپیـده دمـان آفتـاب را بــی تابـم آنچـنانـکـه درخـتـان برای بـاد یـا کــودکـان خـفتـه به گهـواره تـاب را بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل یـا آنچـنـانکـه بـال پریــدن عـقــاب را حتی اگر نباشی، می آفرینمت چـونانکــه التـهـاب بیـابـان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|