تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

چند وقتی است

دو گوش شنوا می خواهم

با نگاهی دلجو

که پذیرای حضورم باشد

و نگیرد از من

فرصت آبی پروازم را

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت15:10توسط سارا | |

برای تو و خویش چشمانی را آرزو می کنم

                   که

  چراغ ها و نشانه ها رادر ظلماتمان ببیند  

                    گوشی که

  صداها وشناسه ها را در بیهوشی مان بشنود  

                  برای تو وخویش

   روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

                        وزبانی که

    در صداقت خود ما را از خاموشی  خویش بیرون کشد

    و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت10:25توسط سارا | |

 

 

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم
تکیـــه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

 

 

من اگر...........

 

 من اگر اشك به دادم نرسد ، می شكنم

 

اگر از یاد تو یادی نكنم ، می شكنم

 

بر لب كلبه ی محصور دلم،

 

 من در این خلوت خاموش سكوت،

 

اگر از یاد تو یادی نكنم ، می شكنم

 

 اگر از هجر تو آهی نكشم تك تنها به خدا می شكنم

 

 به خدا می شكنم ....................

 

 

 

 

 

 

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

 

بعدازآن حادثه درکفرتو جاری نشدم

 

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

 

شاکی ازآنکه مرادوست نداری نشدم

 

ابرراچوب همین سادگی اش ویران کرد

 

 من که ویرانتراز آن ابر بهاری نشدم

 

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

 

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

 

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

 

 هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم

سایه ی سکوت آفتاب برده است هوش اقاقی


خیلی وقته که رفتی هنوزم یاد تو باقی

 

افتادست تو فال قهوش یکی نقش یک کلاغی


نگرفته ای تو از او یه نشون یکی سراغی

 

واژه هاش همه محزون ، نگرون به قلبی پاره


توی کنج اتاقی ، بارون از چشاش می باره

 

پیچیدست صدای وحشت ، تو سیاه رنگ خونه


همه طاقتاش بریده ، زیره سر تکیه به شونه

 

پریشون به حالی ابری ، همه جا ساکت و تیره


هجوم حجیم غمها ، به تبسم شده چیره

 

کابوس سیاه شبها ، دوباره رسیده از راه


به حجاب تیره اما ، چهره کشیده است ماه

 

به گدایی نگاهی ، عکسشو گرفته آغوش


مبهوتو خیره شاید ، اینو کرده اون فراموش

 

به تلاطم نگاه شمعی ، نقش غریبی روی دیوار


به سراچه ی خیالی ، نم نم اشک شده سرشار

 

توی قالب نگاهی ، چشای اون شده بسته


شده آروم اون نگاهش ، اون که بود یه عمری خسته

دست مهربون به مهری ، گرفته حالا دستای اونو


جای آرامشی مطلق ، اون فقط گرفته جونو

 

دیگه توی شبهاش ، کابوسی پا نمی ذاره


حالا آسمون اون هم ، شده جایی از ستاره

 

توی سرزمین اشکاش ، نقشی از یه گل کشیده


گلی که براش تکیده ، دیگه اون بهش رسیده

 

آسمون از نگاه عاشق ، به این پهنا رسیده


دل هر کسی به مهر شد ، معنی عشقو چشیده

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت12:14توسط سارا | |