تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

 

 

اگر خداوند لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام

 

و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌ داشت، احتمالا همه

 

آنچه را که به فکرم می‌رسید نمی‌گفتم، بلکه به همه چیزهایی

 

 که می‌گفتم فکر می‌کردم، ارج همه چیز در نظرمن نه در ارزش آنها

 

که در معنایی است که دارند، کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویامی‌دیدم

 

 چون می‌دانستم هر دقیقه که چشمانمان را برهم می‌گذاریم

 

شصت ثانیه نور را ازدست می‌دهیم، هنگامی که دیگران می‌ایستادند

 

 راه می‌رفتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم.

 

 هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌دادم و

 

ازخوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی‌بردم!

 

اگر خداوند تکه‌ای زندگی به من ارزانی می‌داشت،

 

قبایی ساده می‌پوشیدم؛ نخست به خورشید چشم می‌دوختم

 

و نه تنها جسمم که روحم را نیز عریان می‌کردم، خدایا 

 

اگر دل در سینه‌ام همچنان می‌تپید و طلوع آفتاب را انتظارمی‌کشیدم...

 

با اشک‌هایم گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم تا خارهاشان و بوسه

 

گلبرگهاشان در جانم بخلد.

 

خدایا اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم نمی‌گذاشتم حتی یکروز بگذرد

 

 و بی‌آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم.

 

به همه مردان و زنان می‌قبولاندم که محبوب من‌اند و در کمند عشق

 

 زندگی می‌کردم. به انسان‌ها نشان می‌دادم که چه در اشتباه اند

 

که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند

 

و نمی‌دانند زمانی پیر می‌شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!

 
 به هر کودکی دو بال می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خودپرواز را بیاموزد.
 
 به سالخوردگان یاد می‌دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر
 
می‌رسد، آه انسان‌ها از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.
 
 من دریافته‌ام که همگان می‌خواهند در قله کوه زندگی کنند
 
 بی‌آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه‌ای است که
 
در دست دارند، دریافته‌ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار
 
با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد، او را برای همیشه
 
به دام می‌اندازد، دریافته‌ام که انسان فقط هنگامی حق دارد به
 
انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد اورا یاری
 
دهد تا روی پای خود بیاستد. من از شما بسی چیزها آموختم
 
اما در حقیقت فایده چندانی ندارند، چون هنگامی که آنها را در
 
 این چمدان می‌گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت13:28توسط سارا | |

ما رو باش رو چه درختی اسممون رو جا می‌ذاریم

ما رو باش

قسمی جز اون دو چشم نامسلمون كه نداریم

ما رو باش

به هواداری تو،

به هواداری تو شیشه میخوه رو با سنگ شكستیم نارفیق

سنگ و شیشه اگه دشمن

من و تو كه موندگاریم

چشم خشكیده داره به ناودون كوچه حسادت می‌كنه

ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم

غزل كوچه ما،

غزل كوچه ما قلندرای پیر و عاشق كه اینه

فكر تازه عاشق پیاده باش ما كه سواریم

ما رو باش

روبروی تو كیم من یه اسیر سرسپرده

چهره‌ تكیده‌ای كه تو غبار آینه مُرده

من برای تو چی ‌هستم كوه تنهای تحمل


بین ما پل عذابه من خسته پایه پل


ای كه نزدیكی مثل من به من اما خیلی دوری


خوب نگام كن تا ببینی چهره درد و صبوری

كاشكی می‌شد تو بدونی من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خسته‌ام

ببین كه خسته‌ام تنها غروره عصای دستم

از عذاب با تو بودن در سكوت خود خرابم

نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم

تو سراپا بی‌خیالی من همه تحمل درد

تو نفهمیدی چه دردی زانوی خسته‌ام رو تا كرد

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت13:32توسط سارا | |

 

         

چه دردناك است، مرگ در تنهايي. مرگ در بيكسي. مرگ در تاريكي و غربت

و چه دردناكتر است ديدن مرگ عزیزان. عزیزاني كه دوستشان داشتي،

 

 و ديگر نيستند تا بتواني با صداي بلند بگويي احساست را.....

كاشكي با مرگ آسوده شده باشد. كاشكي از اين جهنم آزاد شده باشد.

 

كاشكي دوستاني صدهابار بهتر از ما نصيبش شود. كاشكي از تنهايي درآيد.

 

كاشكي همدمي پيدا كند. كاشكي ...

 



رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگ برات 

 

 می خوام یه بار ببینمت سر بزارم روشونه هات

 

دوست داشتم با گلای سرخ می آومدم به دیدنت

 

 نه اینکه با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت

 

گل و پر پر می کنم سر مزارت  تا ابد بارونی چشمای یارت

 

رفتی افسوس  گل من تو در دل خاک از تو یادگاری چشمای  نمناک 

 

پاییز غریب  وبی رحم اون همه برگ مگه کم بود

 

گل منو چرا چیدی گل من دنیایی من بو د

 

گلمو ازم گرفتی تک وتنهام زیر بارون

 

حالا که نیستی کنارم می ذارم  سر به بیابون

 

هنوزم بارون می باره تو میای انگار کنارم

 

 خود تم بهتر میدونی مثل بارونم می بارم

 

پاییز غریب  وبی رحم اون همه برگ مگه کم بود

 

گل منو چرا چیدی گل من دنیایی من بو د

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت21:44توسط سارا | |

 

وقتی که همه اش را تلف کرده بودم،

کسی صدایم کرد

با سنگی در دست..گفت گل یا پوچ

شادمان شدم

یک همبازی؟

آنهم سالها بعد از رفتن حوصله..

دستانش را جلو من گرفت

گفتم چپ گفت پوچ

! گفتم راست!گفت پوچ

غریب نگاهش کردم

! ! پوزخند زنان گفت من زندگیم

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت12:27توسط سارا | |

از تنهایی درد غربت را به خود گرفتم

غریبه بودم ...

همه می دانند غریبه یعنی چه ... یعنی می اید و می رود

بدون اینکه بدانی کیست ؟

دلم اشنای عشق شده بود ...

نمی دانستم که در این شهر دور افتاده

با کوچه های بغض گرفته اش نباید ماند ...

باید رفت .... ولی ماندم ...

و اینک در غمگین ترین لحظه های زندگیم ،

به سوگ قلب پریشانم نشسته ام .

دلم می خواهد غوغای درونم را فریاد بزنم .

ولی کسی با من همدردی نمی کند

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت11:39توسط سارا | |