|
سکوت ،سکوت وسکوت ... فريادي بر خواسته اي از دلم از تنگناي تنهايي در فضاي محدودي که هميشه طنين مي افکند . توان ديگري نمانده است.ديگر صدايي نمانده. ديگر فکري مرا به دنياي بيرون پيوند نمي دهد.دنيا برايم خاكستريست. حتي اگر پنجره را بگشايم و دستي به آسمان بکشم و ستاره گم کرده ام را بيابم . ستاره اي پيدا نيست . نه... همه آسمان ابريست.باز باران مي بارد. باراني كه زماني با باريدنش غمهايم را ميشست و ميبرد و حالا... در آرزوي شب آفتابي مي نشينم.هنوز منتظرم...
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
روزگاري پرنده اي بود خوش آواز و سر خوش . شاد و فارغ از هر غم و سختي.آسوده و سبكبال به هر طرف مي جست و پرمي كشيد. پرواز مي كرد، مي رفت و مي رفت تا بيكران آسمان به سوي هدفي كه برايش مهم بود و پر ارزش.آسوده خاطر از هر فكري . از هر ناراحتي. از هر غمي.غم برايش بي معني بود. تا به حال دركش نكرده بود. از خوشي و شعف مي خنديد... و اكنون.................... باز هم مي خندد ... مي خندد... ولي نه از روي خوشي... چاره اي نيست چون ديگر سر خوش و آسوده خاطر نيست. اكنون پژمرده است .ديگر پرواز نمي كند چون پريدن از خاطرش رفته.ديگر نمي تواند پرواز كند.چون بالي براي پريدن ندارد. ديگر در ميان پرندگان جايي ندارد تا دسته جمعي پرواز كند چون خودش را غريبه مي بيند در ميانشان. اكنون در كويري خشك اسير شده و به گذشته شيرينش فكر مي كند. به روزهاي خوشحاليش .به روزهاي پر از خاطره اش. در اين سراب پر از پوچي سعي مي كند تا دوباره پريدن را ياد بگيرد . بالهايش را تكان مي دهد. بالا و پايين و باز هم بالا و پایین... نمي شود. نمي پرد. پري برايش نمانده كه بتواند پرواز كند.صداي بال زدن ديگر نمي آيد. ولي پرنده تصميم به تغيير گرفته. تصميم به بازگشت ، تصميم به زندگي ، به بودن... مي خواهد دوباره پرواز كردن را ياد بگيرد . مي خواهد دوباره دسته جمعي پرواز كردن را تجربه كند........... ولي هراس دارد.هراس از تغيير. هراس از پذيرفتن اين تغيير هراس از بازگشت به گذشته ولي اينبار بدون... مستاصل و سردرگم در اين سراب به دام اوهامي افتاده كه رهايش نمي كنند آيا بايد برگردد يا نه؟ اگر نتواند تاب بياورد چه؟ اگر نتواند جاي خالي او را تحمل كند ولي در اين گرداب تنها كسي كه مي تواند ياريت كند خودت هستي . تنها خودت.تنهاي تنها ... اگر خودت بخواهي مي شود و اگر نه هرگز............. آن وقت تصميم بگير براي عزت يا عزلت... بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ... پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگي ست ......
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|