تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

 من يك درختم پرم از شاخ و برگ حسرت.  

من دارم خشك مي شوم از بار اندوه درخت بودنم

 و صداي ناله هاي ريشه من چه غمگينانه است

وقتي در گور مرگ فرو مي روم تنها با دلي اندوهگين . 

 تن من زنداني قفس دل است و پنجره هاي دل من

هميشه به روي شب باز مي شود.  دل من ديواري دارد

به بلندي شب يلدا. دل من محدود است به حصار درد و الم.

 من هر روز انتظار را فرياد مي كنم و زير بار دردش هزار بار

 مي ميرم هر ثانيه . پرندگان شهر من بال پريدن ندارند

 و هميشه غمگين اند ونمي دانند چگونه آواز بخوانند.

و اگر زمزمه اي سر كنند در بوي ياس خلاصه مي شود.

 و دستهاي من كوتاه است از خواستن آرزوها يم.

من نمي توانم از نردبان عشق بالا بروم و ستاره اي بچينم و

 در سبد عا طفه بگذارم و در جشن نسترنها شر كت كنم  .

ستاره هاي آسمان دلم ديگر كاغذي شده اند. ديگر حتي بوي

عطر نارنج هم مرا مست و سرشار از لذتهاي زندگي نمي كند.

من دارم از اين هواي آلوده دلم مسموم مي شوم

 من دارم مي ميرم آرام آرام.

 ديگر درياي آرام دلم طو فاني ست و امواجش نوازشگر ساحل دلم نيست .

  من مجروح هستم از سيلي هاي دل شكن درياي قلبم.

من پرم از بيهودگي .  من پرم از درد غمگين پاييز و اشك ريزان

برگهايش از فراق مهر و عاطفه مي ريزند.

 ديگر ساقه خشكي هستم كه در فصل عريان زندگي دارم مي ميرم .

 ديگر بنفشه ها را دوست ندارم و نرگس ها را نمي بويم ديگر

ديدن شاخه هاي پر ازاحساس اقاقيا مرا دگرگون نمي كند

  ديگر فريادم در گلو مانده و به بغض تبديل شده. ديگر حتي

 نمي توانم باريدن  اشكهاي پر از اندوه هم را بر روي گونه هايم ببارانم .

 من آرام آرام مي شكنم بدون آن كه كسي صداي شكستن مرا بشنود.

ديگر نمي خواهم شكسته هاي خود را به هم پيوند بزنم

مي خواهم بسوزم و خاكستر تنم را به باد بدهم

 چون  قلب من شكسته و درونم پر از درد است .

 من دارم از اين هواي آلوده دلم مسموم مي شوم

من دارم مي ميرم آرام آرام.

من به انتهاي خط نزدیک میشوم ....!

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت21:35توسط سارا | |

 

نمي دانم زندگي دراين دنيا چقدر به گم کردن و پيدا کردن مربوط مي شود.
 
همين قدر مي دانم کسي نيست که گم کرده اي نداشته باشد.
 
هر قدر بزرگتر و پر سوزتر. بعضي ها گمشده هايشان دم دست است و يدکي
 
دارد مي شود چيزي را جايگزينش کرد. بعضي هاکه مشغول چيزهاي مهم و
 
 بزرگند و گمشده هايشان هم مهمند.بعضي ها خودشان را گم مي کنند
 
 و بعضي چيزهايي را که براي انسان عزيز است بعضي ها عزيز ترين
 
چيزهاي شان را گم مي کنند .

و بعضي.....

نمي دانم خدا چقدر بر اين گم کردن و پيدا کردن نظر دارد .
 
 همين قدر مي دانم با گم شدن هر چيزي و اولين کسي که به ياد مي آيد ...خداست.

مثل اينکه دلش مي خواهد چيز هايي گم بشوند و تا او به ياد بيايد.
 
 مثل اينکه دلش مي خواهد چيزهايي عزيز بشوند و دلخواه بشوند
 
 و عاشقانه دوست داشته شوند و بعد گم بشوند.

نه بفهمي چطور گم شده اند و نه تا ابد بتواني پيدايشان کني.
 
دلش مي خواهد وقتي چيزي گم مي شود و دلها خوب بسوزند .

مثل اينکه سالهاي سال به هر زباني گفته است:
 
من گم شده شمايم و شما مرا نمي يابيد!

مثل اينکه بازهم آدمها نفهميده اند چه کسي را گم کرده اند.
 
دلش مي خواهد آدمها بفهمند که گمشده آنها اوست و همه چيز گم مي شود.

برهوت و تنها و بي کس و بي هيچ پناهي ....

آنوقت تنها کسي که هست و آغوشش پر از محبت است و گرم و آرام است

 و بي دغدغه و تو را از انديشه ئ هر چه هست مي رهاند اوست. ....

واين حديث قدسي به يادم مي آيد:

" آنکس که مرا بجويد و مي
يابد و

آنکس که مرا بيايد و دوستم دارد و 

چون دوستم بدارد و عاشقم مي شود و 

چون عاشق من گردد و عاشقش مي شوم و

چون عاشق او شوم و او را مي کشم و 

چون بکشم و خود خونبهايش مي گردم ..."

  دلم گرفته آسمون ...


افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاري ساختن سيل خون !!!

اينه که فاصله ها رو نمي شه با گـــريه پُر کرد

يکيمون بهار سرخوش ؛ يکيمون پاييز پُردرد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت20:31توسط سارا | |

 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،

که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!

به خودم گفتم

این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!

ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،

در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!

هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام

و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!

دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!

از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!

باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!

شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان

به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،

این تبعید ناتمام را معنا کند!

شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،

در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!

یا سنگی که با دست ِ من

کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!

یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی، که من

با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم!

وگرنه من که به هلال ابروی تو،

در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!

امروز هم به جای خون بهای آن مورچه ها،

ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاط مان گذاشتم!

برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!

یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ

و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!

پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،

دیگر نگو ب ر ن م ی گ ر د ی...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 اي کاش تنها مي دانستم چه شد بر من؟

 

                                                                             ghg 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت22:45توسط سارا | |

حرفها دارم ... اما بزنم یا نزنم؟

با توام ، با تو! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست

چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

گفته بودی که به دریا نزنم دل ، اما

کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

دست بر دست همه عمر دراین تردیدم

بزنم یا نزنم؟ها؟بزنم یا نزنم ؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت17:0توسط سارا | |

 

نمي دونم چرا دوباره برات مي نويسم مي دونم تو ديگه جوابي براي من نداري

  يا شايدم نمي توني كه داشته باشي چون هنوزم نفهميدي كه چكار كردي !

 نمي تونم يعني از دستم كاري بر نمي ياد فقط مي تونم دلم وخوش كنم كه من

  نه كم اوردم نه كم گذاشتم راستي چرا موقع رفتن خداحافظي نكردي !

 جوابي نمي خوام نمي تونم كه بخوام !چون ميدونم حرفي نمي زني

 خوب ديگه كاري از دستم بر نمي ياد اگرم بياد خودم ديگه نمي خوام

 تا اونجايي كه ميتونستم همرات بودم  حالا تموم 

 الان فقط يه جمله معروف نمي ذاره آروم بشينم

 براي باهم بودنمان ، باهم ماندنمان چيزي لازم است به سادگي به سادگي حلقه نور

 دروغ ساده اي بود اين همدلي!

 حتي كلمه اش هم ديگه برام آشنا نيست !نمي شناسمش !

 با خود مي گم !اسمش چيه !چه شكليه !

  چكار مي كنه !كجاست !كي مياد !

 هيچ جسم و روحي رو نمي شناسم !

 نه مي خندي ،نه محبت ميكني ،نه حس مي كني

 نه غذا مي خوري ،نه لمس مي كني  !

 حتي كارم نمي كني ،هيچ كاري !عين آدم مرده مي موني

 آره !

راستي تو مردي ،زود تراز اون وقتي كه خودت معين كردي !

 مي دوني داره بازم بارون مياد ،يادته چقدر زير بارون خيس مي شديم

 يادت نمي ياد !

 دلم مي خواست گريه كنم دلم خيلي گرفته بود

 اما مدت هاست كه نمي تونم نه بغضي و نه حق حقي !

 يراي تو كه فرقي نمي كنه اگه چشم هاي من عين صحرا خشك شده باشه

 مي خوام برم بيرون قدم بزنم ديگه نمي خوام به تو فكر كنم

 تو همين و مي خواستي مگه نه دلم برا بارون تنگ شده كاشكي بارون بياد !

 مي خوام باز خيس بشم خيس خيس

 ترجيح مي دم فقط بارون رو دوست داشته باشم فقط بارون و.........................

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 هیس ... کمی آرامتر! نمی بینی آسمان دلش پر است از ابرهای باران زا؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت22:17توسط سارا | |

یادت هست؟  من بودم و تو بودی و یه دنیا نگاه

یادت هست؟  تو بودی و من بودم و دو شاخه رز سرخ

یادت هست؟  من بودم و تو بودی و سكوتی سرشار از گفتنی ها

یادت هست؟  تو بودی و من بودم و صدای امواج آب

یادت هست؟  من بودم و تو بودی و شیطنت های بچگی مان

یادت هست؟ تو بودی و من بودم و آواز كوچه باغ ها

اما اكنون، هنوز یادت هست؟

اكنون من ماندم و خاطرات تو و تنهایی!

اكنون تو ماندی و خاطرات من و جدایی

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

هر دلي نصفش سنگ است و نصفش شيشه

. وقتي شيشه شکست فقط سنگ باقي مي ماند!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت11:42توسط سارا | |

 

س

 

 

گاهی وقتها خاطر روزهایی به دلت هجوم میاره

که مجبوری به یادش بیاری و بهش فکر کنی

و تو خلوت براش گریه کنی ،بعضی خاطره هایی که

 یه زمانی از شادی اون اتفاق اشک می ریختی و گاهی از تلخی اون .

مثل حالای من که سر در گمم و منگ که نمیدونم

 اشکی که دارم میریزم از شادی اومدن یا تلخی رفتن ...

یه زمانی این خاطره ها برات عزیز بودن ، با گذشتن و از دست دادن

 فکر می کنی فراموش کردی ، اما نمیدونی دل تو باهوش تر از چیزی هست

 که تو فکرش رو میکنی . دقیقا سر همون ساعت و همون لحظه و

همون روز ناخود آگاه تو رو رو میبره به سراغ چیزی که فکر میکردی

از یاد بردی . اما چه حالی داری وقتی  اون خاطره با جای خالی

تصویر گر اون خاطره برات میشه یه زخم و تو از درد اون زخم

 هی به خودت می پیچی و گریه میکنی ؟.

همه اینها شاید تلخ باشه . اما برای من هنوز تلخ نیست ..

 هنوز خوشحالم در دلم جا دارند  عزیزانی که برام ارزش دنیا رو داشتن و ...

حالا باید رفت سراغ شمعها ... باید روشن کرد ... باید روشن کرد!

  شاید فقط به حرمت آن لحظه های نابی که روزی برای تو به هدیه آورد!

 دلم از این ابرها گرفته است ...

امروز دنبال دفترام مي گشتم ميدوني كدوم و مي گم !

همونايي كه از تو از خودم توش نوشته بودم تا بشه خاطر كلافه شدم

 ميدوني پيداشون نكردم خسته شدم وخوابيدم بعد از اينكه بيدار شدم

يادم اومد تويه  روز پاييزي كه دلتنگ تو و خاطراتمون بودم

اونا رو به آتيش كشيدم

حالا دلتنگم دلتنگ تو خاطراتمون دفتراي سوخته

اين روزا بهونه گيري یام زياد شده سر هر مسئله كوچك

وبي ارزشي  بغض مي كنم

و مي خوام گريه كنم تو  ميدوني چرا

بعضی وقتا دیگه گریه هم آدم رو آروم نمیکنه ...

این یعنی نباید گریه کرد ؟!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت22:21توسط سارا | |


هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...

هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض

رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی

دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبور

مسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن

هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی

هر چه بود همین بود...

تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟

تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟

تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟

تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!

چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟

چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می كند؟

من گفتم اما تو باور نكردی

دلتنگ تر شدم ...

بی تاب تر شدم ...

بعد هم من ماندم و خودم !

من ماندم واین همه فراموشی گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازد

من ماندم و ...

بگذریم !

نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم !

همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت !

نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !

باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم ؟

تو مانده باشی و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند ؟

تو مانده باشی و یك دنیا توجیه ؟

تو مانده باشی و یك دنیا دروغ ؟

تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ ؟

باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟

باورت شود!!!

قصه تمام شد!!!

تو ماندی و هیچ . !

________________________________________________________________

کجاست جاده ای که مرا به تو برساند ، کجاست کسی که آسمان را به من نشان دهد ، 


+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت19:19توسط سارا | |

امشب قفسی می سازم

با تار و پودی از تنهایی و دلتنگی

در و دیوارش را آراسته می سازم

به همه تاریکی و بی همزبانی

این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست

این قفس اما

چیزی کم دارد .

آری ... پرنده ای را کم دارد  !

از آسمان گرفته خیالم

پرنده ای را اسیر این قفس خود ساخته می سازم

اما وقتی که چشمان خیسم به چشمان غمزده صیدم می افتد

می بینم که این پرنده در ته چشمانش غمی نهفته دارد

نمیدانم .. غم اسارت است یا غم سکوت .

اما نه ..

خوب که فکر میکنم می بینم

هم غم اسارت دارد و هم غم سکوت

میدانم اسارت و سکوت پرنده

ختم می شود به حسرت پرواز و  سر دادن آواز

با دستی بی رمق

میله های این قفس را در هم می شکنم

هر چند به سختی ساخته بودمش !

تا پرنده خیالم بال گشاید

آوازی سر دهد

من اما می دانستم

هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .

آری ...

هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .

 تمام امشب را

مثل هر شب

به تو فكر خواهم كرد

میان سكوت كوچه ها

و آرامشی كه بر زمین نشسته است

به تو ...

و تصویر تو

خیره خواهم شد

و آرام آرام

چكه خواهم كرد

روی همه خاطراتم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت18:4توسط سارا | |

دستم به قلم نمیرود

هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم

میدانی٬

بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین تر

و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها

دستم سنگین شده

گوشه گیرم

چشمانم را میبندم و می‌نویسم

از خودم

از تو

از راز

از روزگار

از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها

چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود

قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه می‌شود روی گذر آب رود

یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود

چیزهایی میبینم که میترسم

که ناگفتنی‌ند

ظرفم بزرگ شده

انبوهم

نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد

میدانی ٬

هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست

و ترس

تنها معنی سکوت مطلق است

شاید چیزی مثل مرگ .

 

 

من هنوز گیج تصویر هایی هستم که گه گاه هجوم می آورند

 و خانه ای که صد ها اتاقش هنوز خالی ست.

اتاق هایم را رنگ می کنم و مزرعه را می چینم.

می دانم که هزار رنگ آفرینشی بیش از توان من است

ولی من در رویاهایم و در آرزوهایم بیش از توانم پرواز می کنم.

 و برایت باز خواهم نوشت.

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت10:44توسط سارا | |

 

 

نگاهت شايد از  دور دست مرا مي نگرد .

احساس مكنم زمان لمس طپش ثانيه هاي حيات كه

 بي شك به زودي به انتها خواهد رسيد  متوقف خواهد شد

چشمان منتظر من در انتظار نگاهت تا به كي خواهد ماند ؟

آيا در اين خاموشي صدا آن نگاه مرا فرياد خواهد زد ؟

من هميشه در وسعت دشت زندگيم در اوج بودن

 به مرگ زود رس خويش انديشيده ام .

هميشه فكر ميكنم چگونه در سكوت ،صدا مي رويد

احساس مي كنم بايد فرو ريخت ،بايد بر شكاف بي محور

 خويش قالب گشت ،بايد به مرگ رضايت داد .

وقتي آخرين تكه اين  شعر ،آخرين ياد بود از روزهاي دل بستن

 به چشمان  توست كه اين گونه با دستهايت در مسير

بادهاي خزان سوزانده مي شود خدايان خيالي

بتهاي تهي از احساس و حتي روح تو نيز بر تو غضب خواهند كرد

من تنها تو را دريافتم و فكر مي كردم

در معبر راه با تو به مقصد خواهم رسيد

و اين شعر پايان توهمي بود ر گذراز خيابان ممتد نياز

من هميشه برزخ بي حسي سكوت را حس كردم

اي حنجره خسته ،اي صداي من، حقيقت عشق را

اين ناباوري را با سكوت آميخته كن

من صداقتم را انسانيتم را در محتواي نگاهي كه مرا

تا مرز پوسيدن رانده است ذره ذره كرده ام

راه دگري در پيش است راهي تا ابديت .

من به ديدار آيت ديگري خواهم رفت

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت20:36توسط سارا | |