تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت

 

مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...

 

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری   

 

خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم  

 

 درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....

 

گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش

 

گام هایم  می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......

 

دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است

 

که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که 

 

چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت11:38توسط سارا | |

 

همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها

و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود.

همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.

آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم

 نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو،

و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام.

چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن

مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...

نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند!

 پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي،

قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.


چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم.

از خوشحالي فرياد مي زنم: 

قاصدک...!!!!!


ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم:

کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که

 من چقدر دلم برايت تنگ شده است  ...

 

 خیلی وقته که نیستی ...!

خداحافظ ...

                                   خداحافظ ...

                                                                    خداحافظ ... !!!

 

دلتنگ روزهایی که رفتند !

 

دلتنگ نبودنهايت، سرگردان شبگردي شدم كه نمی دانم

 آخر به كجا خاتمه پيدا خواهد كرد، فقط مي دانم كه عاقبت

پيدايت خواهم كرد، حتي اگر تا قيامت طول بكشد!

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت10:1توسط سارا | |

 

مي خواستم بي خيال شوم اما مگر ميشد؟



سرم را هر طرف بر مي گرداندم همه چيز با دست تو را نشانم ميداد!



عجب خيال بيهوده اي!



تو کجا....اينجا کجا؟!



راستش را بگو!

 

 اگر نيستي اين همه بوي قاصدک از کجا آمده که مرا مدهوش خود مي کند؟



يکي نيست بگويد: " دختر! باز هم که خيالاتي شدي...ول نميکني! "



فکر و خيال که ماليات ندارد!



مي خواهم تا صبح خيال کنم اينجايي...


تا صبح خيال کنم هوا بوي قاصدک مي دهد...



تا صبح دعا کنم هيچ وقت خورشيد نيايد که تو از خلوتم هجرت کني!


بگذار عود بسوزانم!


هوا خفه است....زيادي بوي اشک مي دهد... .

 

تو هم شمع روشن کن...


چه شاعرانه!شمع!

گل که تو باشي...


من هم مي شوم پروانه....!

با نگاهي که از شرم سکوتمان گر گرفته مي گويم:


نکند اين اتاق کوچک همان بهشتي است که وعده داده اند؟!

 

لبخند مي زني....نگاهت را مي دوزي به شمعي که افروخته اي...

 

رد نگاهت را مي گيرم و خيره خيره شعله لرزان شمع را نگاه مي کنم... !

 

انگار هزار و يک حرف ناگفته مان باهم تلاقي مي کنند!



آنوقت سرم را بر مي گردانم تا يواشکي نگاه نجيبت را بدزدم...

 

که مي بينم نيستي!



باز هم رفته اي!



چه زود...چه نا فرجام!



هيچ وقت ندانستم چرا براي رفتن اين همه شتاب مي کني؟



دلم را به زانو در آورده اي!



چقدر هوا خفه است...



انگار بوي اشک تازه مي آيد !

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

امروز دلم گرفته


شيشه دلم انقدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند


و باز سيل بي رحم تنهايي


وبغضي غريب گلويم را مي فشارد ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت11:1توسط سارا | |

 

 

اکنون اتاقم پُراز تنهايي ست و تک ضربه هاي ساعت


روي ديوار برايم شعر رفتن را می خوانند


ياد تو باز هم در ذهنم غوغا مي کند.


با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه مي کنم.


وقتي با نگاهم از خم کوچه هاي سرد و تاريک


تو را التماس مي کنم تو پاسخ تمام دلواپسي هايم رادر يک


لبخند کم رنگ خلاصه مي کني و من دوباره در برزخ باورهايم گم مي شوم.

 

من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم


اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند.


 بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است.


من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.

 

باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند.


نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي.


دوباره در انجماد روياي بي سرانجام؛


در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم.


بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد.


امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي،


از رفتن تو قرن هاست که مي گذرد.


اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم.


تو رفته اي شايد براي هميشه.


 باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند


از طراوت دست هاي مهربانت.


هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي.


+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت10:48توسط سارا | |