|
فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند... شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست..... گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ...... دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟
همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم. آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني... نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم. نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که... نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم. از خوشحالي فرياد مي زنم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ... خداحافظ ... خداحافظ ... خداحافظ ... !!! دلتنگ نبودنهايت، سرگردان شبگردي شدم كه نمی دانم آخر به كجا خاتمه پيدا خواهد كرد، فقط مي دانم كه عاقبت پيدايت خواهم كرد، حتي اگر تا قيامت طول بكشد!
مي خواستم بي خيال شوم اما مگر ميشد؟ اگر نيستي اين همه بوي قاصدک از کجا آمده که مرا مدهوش خود مي کند؟ تو هم شمع روشن کن... گل که تو باشي... با نگاهي که از شرم سکوتمان گر گرفته مي گويم: لبخند مي زني....نگاهت را مي دوزي به شمعي که افروخته اي... رد نگاهت را مي گيرم و خيره خيره شعله لرزان شمع را نگاه مي کنم... ! انگار هزار و يک حرف ناگفته مان باهم تلاقي مي کنند! که مي بينم نيستي! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- امروز دلم گرفته
اکنون اتاقم پُراز تنهايي ست و تک ضربه هاي ساعت روي ديوار برايم شعر رفتن را می خوانند ياد تو باز هم در ذهنم غوغا مي کند. با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه مي کنم. وقتي با نگاهم از خم کوچه هاي سرد و تاريک تو را التماس
مي کنم تو پاسخ تمام دلواپسي هايم رادر يک لبخند کم رنگ خلاصه مي کني و من
دوباره در برزخ باورهايم گم مي شوم. من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم. باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در
نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در
انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد. امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن
تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته
اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي.
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|