تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

                                rain2.jpg

مي بيني سكوتم را! 

 مي بيني درماندگي ام را؟!

 مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

 مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند

 تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

 مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد

 بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

 ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

 مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني

عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

 بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

 به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

 ديگر ديوارها جايي ندارند كه من

خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

 مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

 لااقل به هواي ديوار ها باز گرد..........................................

دلم برایت تنگ است نمی دانم تا کی می توانم دوام بیارم

فکر می کنم رفتن من هم نزدیک است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هیچ   باز هم هیچ

ومن نمی دانم که از چه می رنجم؟

   جنون؟   دوری؟

  نبودت...عمیق ترین دردی ست که بر من می گذرد!!!!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت17:34توسط سارا | |