تبليغاتX
فریاد بی صدا

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

انگار نه انگار  تو مراسم تشییع جنازه شرکت کردم..

 

نه تو مراسم سوم.. نه تو مراسم هفت ......

 

هنوزم باورم نمیشه که رفته  ای ...

 

راستی داره بارون میاد

توام رفتی بدون اینکه خداحافظی کنیم...

 

بدون اینکه ببوسمت...بدون اینکه نگاهت کنم...

 

گریه کردم...هنوز هم گریه می کنم

 

رفتی عزیزم .....  امیدم ...  منو تنها گذاشتی !

 

دستت توی دستم بود ولی رفتی...

 

و رفتی و  دیگه نخواهی آمد !

 

دلم برات تنگه !

 

پر از بغضم..پر از حرفم !

 

ولی ........؟؟

 

رفتی بدون اینکه نگام کنی !

 

دلم میخواااااااد یه بار دیگه صدام کنی !!

 

میخوااام داد بزنم و بگم دوستت داااااارم

 

امیدم ........رفتی و منو تنها گذاشتی !

 

چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد؟

 

تو اتاقتم.......اتاق بوی تورو میده ! کجایی؟

 

دارم فکر میکنم... چقدر عمر میکنم؟؟

 

چند سال بدون تو هستم؟؟ چند شب تنها هستم ؟؟

 

چقدر دلم برات تنگ شده ............

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت17:36توسط سارا | |

آسمان صاف و زلال است و دل من ابری

غصه و غم چه زیاد است ، خدایا صبری

می رسد بوی گل و غنچه ز هر کوی و گذر

اشک در دیده من حلقه زده بار دگر

می نویسم ز تو و آن دل شیدایی تو

ز قد و قامت و از آن همه زیبایی تو

می نویسم ز تو چون فصل بهارم شده ای

در همه زمزمه هایم ، تو شعارم شده ای

می نویسم ز دو چشمت که برایم دنیاست

همه زیبایی دنیا ز دو چشمت پیداست

عاشقم ، عاشق تو ، کاش تو می دانستی

زار و گریان شده از چشم تر من هستی

ای همه هستی من ، تاب و توان نیست مرا

در دل کوچک تو مهر و وفا نیست چرا؟

نظری کن به من و این بدن خسته من

بزدا غصه و غم از دل بشکسته من

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت11:34توسط سارا | |