تبليغاتX
فریاد بی صدا -

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

بچه که بودم


مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم


و
آرزويم بود که

 يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم .


حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود

 از سر بچگي ،  هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا

 

مي دوم ، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و


براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بیش از این ها می توان

                          آری...

بیش از این ها می توان خاموش ماند!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت20:45توسط سارا | |