|
چه روزگار غريبي ست ثانيه ها را شمردن چه تقدير شومي ست سوختن و ساختن چه انتظار بيهوده ايست چشم دوختن به جاده اي بي انتها جاده اي سرد و باراني و تاريك ولي نه هنوز در انتظارم ،در انتظار مسافر خسته ام مسافري كه برايم از سفرش بگويد از سفر كوچكي که تبديل به بزرگترين سفرش شد صبر مي كنم ، همچنان صبر مي كنم چون خودش اين صبر را از من خواست
آن انتظار تلخ را شيرين مي كند.
حرفي كه مي خواستي با من بگويي
تا صبرم انتظار را به زانو درآورد.
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|