تبليغاتX
فریاد بی صدا -

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

چه روزگار غريبي ست

ثانيه ها را شمردن

چه تقدير شومي ست

سوختن و ساختن

چه انتظار بيهوده ايست

چشم دوختن به جاده اي بي انتها

جاده اي سرد و باراني و تاريك

ولي نه

هنوز در انتظارم ،در انتظار مسافر خسته ام

مسافري كه برايم از سفرش بگويد

از سفر كوچكي که تبديل به بزرگترين سفرش شد

صبر مي كنم ، همچنان صبر مي كنم

 چون خودش اين صبر را از من خواست


چنان شيفته وصالش هستم كه شوق اين وصل

 آن انتظار تلخ را شيرين مي كند.


چنان نا گفته ها دارم در اين دل


كه فقط با تو خواهم گفت مسافر خسته ام


ولي گمان نمي كنم با ديدنت زبانم به تكلم باز گردد


خيالي نيست با چشمهايمان با يكديگر حرف مي زديم.


چشمها حرف دل را بهتر بيان مي كنند


چشمهايم برايت از زبان دلم حرف مي زنند


چشمهايم برايت خواهند گفت آن صحنه را


برايت خواهند گفت كه دلم چه مي گفت وقتي آن صحنه را ديد


و چشمهايت برايم خواهند گفت

 

 حرفي كه مي خواستي با من بگويي


هنگامي كه بدن سردت را بوسيدم


و تو فقط چشمانت را تكان دادي


بگو، بگو چه مي خواستي بگويي


بگو چه چيزي را مي خواستي به من بفهماني


كه هستي؟ ، كه صبر كنم؟ ،


باشد صبر مي كنم . آنقدر صبر مي كنم

 

تا صبرم انتظار را به زانو درآورد.


فقط به من نگو باور كنم نيامدنت را


باور رفتنت را...


باور گذشتنت را ...


باور باز نيامدنت ...


و ردپايي مانده بر امتداد چشماني خسته


روياهايي پر از التهاب


خوابهايي پر از تب


هنوز در انتظارم مسافر خسته من...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت12:12توسط سارا | |