|
اکنون اتاقم پُراز تنهايي ست و تک ضربه هاي ساعت روي ديوار برايم شعر رفتن را می خوانند ياد تو باز هم در ذهنم غوغا مي کند. با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه مي کنم. وقتي با نگاهم از خم کوچه هاي سرد و تاريک تو را التماس
مي کنم تو پاسخ تمام دلواپسي هايم رادر يک لبخند کم رنگ خلاصه مي کني و من
دوباره در برزخ باورهايم گم مي شوم. من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم. باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در
نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در
انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد. امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن
تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته
اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي.
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|