تبليغاتX
فریاد بی صدا - بوی اشک تازه می آید !

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

مي خواستم بي خيال شوم اما مگر ميشد؟



سرم را هر طرف بر مي گرداندم همه چيز با دست تو را نشانم ميداد!



عجب خيال بيهوده اي!



تو کجا....اينجا کجا؟!



راستش را بگو!

 

 اگر نيستي اين همه بوي قاصدک از کجا آمده که مرا مدهوش خود مي کند؟



يکي نيست بگويد: " دختر! باز هم که خيالاتي شدي...ول نميکني! "



فکر و خيال که ماليات ندارد!



مي خواهم تا صبح خيال کنم اينجايي...


تا صبح خيال کنم هوا بوي قاصدک مي دهد...



تا صبح دعا کنم هيچ وقت خورشيد نيايد که تو از خلوتم هجرت کني!


بگذار عود بسوزانم!


هوا خفه است....زيادي بوي اشک مي دهد... .

 

تو هم شمع روشن کن...


چه شاعرانه!شمع!

گل که تو باشي...


من هم مي شوم پروانه....!

با نگاهي که از شرم سکوتمان گر گرفته مي گويم:


نکند اين اتاق کوچک همان بهشتي است که وعده داده اند؟!

 

لبخند مي زني....نگاهت را مي دوزي به شمعي که افروخته اي...

 

رد نگاهت را مي گيرم و خيره خيره شعله لرزان شمع را نگاه مي کنم... !

 

انگار هزار و يک حرف ناگفته مان باهم تلاقي مي کنند!



آنوقت سرم را بر مي گردانم تا يواشکي نگاه نجيبت را بدزدم...

 

که مي بينم نيستي!



باز هم رفته اي!



چه زود...چه نا فرجام!



هيچ وقت ندانستم چرا براي رفتن اين همه شتاب مي کني؟



دلم را به زانو در آورده اي!



چقدر هوا خفه است...



انگار بوي اشک تازه مي آيد !

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

امروز دلم گرفته


شيشه دلم انقدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند


و باز سيل بي رحم تنهايي


وبغضي غريب گلويم را مي فشارد ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت11:1توسط سارا | |