|
همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم. آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني... نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم. نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که... نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.
از خوشحالي فرياد مي زنم:
کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...
خداحافظ ... خداحافظ ... خداحافظ ... !!!
دلتنگ نبودنهايت، سرگردان شبگردي شدم كه نمی دانم آخر به كجا خاتمه پيدا خواهد كرد، فقط مي دانم كه عاقبت پيدايت خواهم كرد، حتي اگر تا قيامت طول بكشد!
|
About![]()
دوستی چون گوهری است گرانبها که مردم فقط نام ان را میدانند وعمل کردن به ان چون سیمرغ وکیمیاست
Home
|