تبليغاتX
فریاد بی صدا - بارانی

فریاد بی صدا

زمزمه های دلتنگی

 

فرصتی نمانده پاهایم خسته است . باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت

 

مرده ... نمی دانم چگونه...چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...

 

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم .... و بابقچه خاکستری   

 

خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم  

 

 درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....

 

گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند .... و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش

 

گام هایم  می پردازم . گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......

 

دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است

 

که نمی بینمت ، سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ، من مبهوت مانده ام که 

 

چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت11:38توسط سارا | |